فاطمه ,خیلی ,تهران ,نتونستم ,باشه ,طوری ,دانشگاه تهران ,عشقم شنیدم ,خیلی بیشتر ,زبون عشقم ,باخیال راحت
  • کاش هیچوقت نمیومدم!!!!
  • آخه چی بگم؟!چطوری تحمل کنم؟ کاش یه‌طوری بودی که می‌تونستم بگم خو این چیزه خوبو داره بمون! اینو داره، بمون! چی بگم؟ به چی دلم رو خوش کنم و بمونم؟ یه کاری کن! به یه‌چیزی دلخوشم کن....

جمله اول، موضوعی بود که بعداز اینکه فاطمه از دانشگاه ....... تهران انصراف داد و اومد فردوسی(که اولویت بعدیش بود) ارشد رو بخونه، خیلی جدی تصمیم گرفتم و از خدا خواستم کمکم کنه بتونم طوری باشم، شرایطی برای فاطمه تو مشهد فراهم کنم که هیچوقت حتی به این موضوع فکر هم نکنه که چرا دانشگاه... تهرات، شهر تهران و اون‌همه امکانات، اساتید و امتیازات شهر و دانشگاه تهران رو ول کردم و اومدم مشهد؟! وقتی رفتم راه‌آهن دنبال فاطمه، رفتم تا از داخل کوپه وسایلش رو بیارم پایین، بهش گفتم باتمام وجود تلاش میکنم، تا اینجا شرایط و روزایی برات بسازم که هیچوقت به تهران و دانشگاه تهران فکر نکنیم! داشتیم صبحونه می‌خوردیم، گفتم ازخدا خوستم کمکم کنه، یلاش می‌کنم اونقد اینجا خوب باشه و بهت خوش بگذره که هرگز به این موضوع فکر نکنی که کاش نمیومدم، تصمیم اشتباهی گرفتم، پشیمون شدم از این کار و....

ولی متاسفانه، نتونستم.... نتونستم شرایط خوبی برای عشقم بسازم، نتونستم اینجا، این شهر رو بهترین و خاطره‌انگیزترین شهر و دوران زندگیش کنم....

نتونستم و عزیزه‌دلم دیشب جمله‌ای که ازش، از شنیدنش می‌ترسیدم و تلاش می‌کردم که از زبون فاطمه نشنومش، پشت تلفن بهم گفت و من فقط محکم دهن و گلوم رو فشار میدم تا بغضم نترکه، قطرات درشت اشک از چشام سرازیر بود، طوری که وقتی از چشام می‌چکید رو بالشت، بالشت کاملاً خیس شده بود! فاطمه می‌گفت و من فقط می‌تونستم گوش کنم....

جمله‌ی دوم هم، جمله‌ای بود که از روز اول که قرار شد برای همیشه باهم باشیم، تمام سعی و تلاشم بر این بود که همیشه همه‌چیز اونقدر خوب باشه که فاطمه اصن نیاز نباشه به این موصوع فکر کنه! از نظر مالی مرفه نبودیم، نمیتونستم مثل خیلی‌های دیگه که با فاصله‌های نزدیک برای عشقشون کلی هدیه و.... می‌گیرین، برای فاطمه هدیه بگیرم! نمی‌تونستم با فاصله‌های کم براش جشن‌های کوچیک و بزرگ بگیرم به خاطر همین، تمام سعیم براین بود که با پررنگ کردن بقیه نکات مثبت خودم، این کمبود رو ببرم تو حاشیه و پوششش بدم! سعی کردم اخلاقم خیلی خوب باشه، سعی کردم رفتار و برخوردم با عشقم، برخوردم با بقیه طوری باشه که فاطمه محکم و باخیال راحت بگه این‌همه نکته خوب و مثبت داره، باخیال راحت بتونه بهم تکیه کنه و باهام باشه

ولی.... ولی مثل اینکه اینم نشده! خودم فکر می‌کردم تونستم طوری باشم که لااقل بشه گف خو حالا که فعلاً خودش کار و درآمدی نداره و سطح زندگی‌شون هم متوسطه، نمی‌تونه خیلی هزینه کنه ولی درعوض اونقد نکته خوب و مثبت داره که اصن اون کم هزینه‌کردنه مهم نیست!!!

نتونستم... 2تا از بدترین جملاتی که می‌ترسیدم و دوس نداشتم فاطمه حتی بهشون فکر کنه رو دیشب از زبون عشقم شنیدم و همه دنیا آوار شد رو سرم....

دیشب خیلی حرفای خوب وبد از زبون عشقم شنیدم...

شب بدی بودی! میشه گف بدترین شبه عمرم بود...

حق داره! هرکسی یه حد تحملی داره، یه حد آستانه! فاطمه خیلی بیشتر ازون چیزی که باید، تحمل کرد، خیلی بیشتر از چیزی که لازمه، قناعت کرد... خیلی چیزا، خیلی حداقل‌ها بود که حقش بود ولی نداشت...

دیگه بهش فشار اومد و تحملش تموم شد...

حق داشت و حرفاش درست بود.. هرچند حرفا و نتیجه‌گیری‌هایی هم بود که درست نبود! که اونم به خاطر عدم‌آگاهیه! بعضی چیزا و حرفا که گفتنش شاید باعث می‌شد فاطمه حس کنه منت میذارم، میخوام بهش بگم به خاطرت این‌کارو کردم و.... رو بهش نگفتم، اینکه فاطمه از همه چیز و کارای که براش کردم اطلاع نداره، باعث شده یه برداشت‌هایی بکنه

به هرحال، مث همیشه و تا ابد عاشقتم فاطمه...

دوست دارم عزیزه دلم...

منبع اصلی مطلب : عاشقتم فاطمه جووووونم
برچسب ها : فاطمه ,خیلی ,تهران ,نتونستم ,باشه ,طوری ,دانشگاه تهران ,عشقم شنیدم ,خیلی بیشتر ,زبون عشقم ,باخیال راحت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : رفت....