انسان ,قلبم ,خیلی ,سینمامشب، شب تاریخی‌ای بود واسم....

امیدوارم بخوابم و بیدار شم، ببینم همش یه کابوس بوده...

چیزی که همیشه میترسیدم ببینم و بشنوم، امشب دیدم و شنیدم...

کاش انسان نیز چون ماهی، حافظه نداشت، فراموشکار بود... گاهی فراموشی لازم است...

خدا را شکر...شکر که فراموشی، خصلت نیک و پسندیده فراموشی را در وجود انسان خطاکار نهاد...

به راستی اگر انسان فراموش نمی‌کرد، چه میشد!؟ چگونه تاب زیستن در این دنیای هزاررنگ را داشت؟! فراموشی‌ست که به انسان قدرت زیستن می‌دهد!!!

خدایا، کمکم کن خیلی زود، خیلی خیلی زود چیزا که دیدم رو فراموش کنم...

نمیتونم بگم چی دیدم، ولی لطفاً برام دعا کنید بتونم فراموش کنم...

چیزی که حتی وقتی بش فک میکردم که یه روز اتفاق بیوفته، موهای بدنم سیخ می‌شد..

امش دیدم، امشب خوندم! میخوندم و لرزش بدنم بیشتر می‌شد... تمامه وجود بدنم میلرزید... اومدم تو اتاقم، راه میرفتم، دست و پام و سینم میلرزید! دست راستمو سمته چپ سینم فشار میدادم تا لرزش این قسمت بدنم کمتر شه، حقیقتاً داشتم درد رو تو قلبم احساس می‌کردم!!

فک می‌کنم شکسته قلبم در فضای مادی قلبم رو به درد آورد...

راه می‌رفتم و سینم رو فشار میدادم، تند تند نفس میکشیدم، تبلت تو دستم بود و....

منبع اصلی مطلب : عاشقتم فاطمه جووووونم
برچسب ها : انسان ,قلبم ,خیلی ,سینم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : دلم شکست...